آدم برفی
دست های من کشیده است بخند ای ساقیِ تشنه بخند... باشدت جام خالی و نباشد نغمه ی سودای تو کوزه را بشکستی و گم گشته در دنیای ما، آوای تو چهره ی زیبای تو خفته در آیینه ی پنهان ما آن نوای داغ تو سوزان... ولی در کام زندان بانِ ما پوست نرمت محرم زخم های خونین که زد جلاد ما، بر جان تو چشم خیست چون شمع روشن که شکست در دست ما، اخلاص تو بخند ای ساقی تشنه بخند تو... چرا که مرگ نزدیک و باشد شور ما، پایان تو -نه، نه! بعد از مدت ها آدم برفی با یه شعر کوچیک قدیمی برگشت این رو قدیما گفتم ولی نذاشته بودم حالا که زیاد شعر نمی گم گفتم این رو بگذارم: بگفتا :"فراموشت کنم آخر!" زندگی هم پذیرایم نیست چه بد کردم من ؟؟؟ من که جز خوشحالی به جز این شور و شعف خم به ابرو٬ ندادم هرگز پس چرا باقی نیست رود از پیشم هر ثانیه گذرد هر خنده در پس لحظه ی بعد باز غمی حیران است نکند این قلبم با سیاهی ها هم پیمان است نکند باز فراموشم کرد این دنیا نه ... نخواهم که روم از یادش نروم من به عدم دل من نورانیست غم و غصه بوده٬ هست٬ باشد باز هم اگرم راه نداد این دنیا راه خود باز کنم باکی نیست نروم از اینجا دل من نورانیست . یه شعر کوچیک و ساده ... امیدوارم خوشتون بیاد همه دنیا می دانند خراب است ضبط صوت این دل من نمی خواند نواری٬ گفتاری شعر و شوری سخن ... پند و نصیحت ندارد هیچ گوید آن از این بی بند و باری همیشه دکمه ی ضبط است و تقلید و هرکس همدمم شد بر این تکرار تکراری بخندید تنفر دارم از خورشید تنفر از خواب و تاریکی تنفر از خوشه ی گندم از این گفتار تاریخی تنفر دارم از سایه که تنهاست در تب جاده ز ماندن در همین زندان ز بودن ها٬ فرومایه تنفر از کف کفشم که زیر پاست او هر دم مرا یاد خودم آرد تنفر دارم از دردم تنفر دارم از این و تنفر دارم از آنها که بینند اشک زرین و نباشد بارشان غم ها تنفر دارم از آهنگ تنفر از دم سازی که می خواند ز فرسنگ ها تا فرسنگ تنفر دارم از دینی که گویندش خدا دادست همانا دینشان خالی٬ خداشان هم گنه کار است تنفر دارم از روزی که گویندم رها گردی که مردن بهترم باشد ز بودن٬ من رها مردی !!! تنفر دارم از برگی که اشکم را پذیرا نیست نباشد جایمان اینجا ولی این است !!! الزامیست در آخر هم تنفر دارم از نفرت تنفر از غم غربت تنفر از شکوه٬ شوکت تنفر از جهان خشم و بی برکت تنفر دارم از این و تنفر دارم از آنها .... خوب دوستان گلم بعد از یه مدت طولانی دوباره برگشتم با یه شعر جدید که به یه صورت جدید گفته شده ٬ سبک نیست بلکه حالتی جدیده نشینم رو به روی آیینه ... امروز رود از کف دستم ... پرواز کند تا اعماق ٬ رفته ست ... من باز عقب ماندم ز ماند من ... آغاز میکنم خواب تباهی ها ... هم ساز می شود سوگواری شب ... تا باز هم ناز کند خسته دل انسان عاشق بگیرم خواب احساس را در دست ... رویا بوده دنیا هر چه دارد باز خسته ست ... دام باشد بر سر راه کبوتر ٬ پاش بسته ست ...خام بوده هرچه کردیم ما ٬ تلخ است ... جام پر باشد ز عشق ... درد حق است . تولد تولد .... تولد خودم مبارک مبارک قرار بر این بود که یه مدت نیام ولی نمی شد که تولد این شخصیت بر جسته رو در نظر نگرفت پس همین آپ رو نوشتم که بازم تبریک بگم 
تو مشین بر آن سیاهک!
ترس را نیز قصه ای بود
این منم... تنها مترسک

-نه!
آخر یک خرده چیپس، چه ثمری برای ملکه یا اعضای لانه داشت؟ چرا به خاطر آوردن آن، وارد درگاه خدایان عظیم الجثه شده بود؟ خدایانی که حتی او را نمی دیدند و نژاد آنها شب و روز دعا می کردند که خشم خدایان گریبان گیر زندگیشان نشود. برای همین از محل زندگی آنها دور می ماندند یا خود را مخفی می کردند.
حالا هم که نور آسمانی به قلب سیاهی رفته بود و او، به خاطر خرده ای چیپس تنها مانده بود.
-آخه چرا؟ چــــــــــرا؟ شمارهی صد و یک به من اخطار داد که نیام اینجا . آه ... حالا هم که گیر کردم و دنیا در تاریکیه مرده ها فرو رفته. این چیپس لعنتی هم شده بلای جونم.
شمارهی سه هزار هفتصد بیست و یک با خودش غرغر می کرد. او برای پیدا کردن خوراکی از گروه عملیاتی خود جدا شده بود. مورچهی ماجراجو ولی احمق. به حساب خودش خوشمزه ترین خوراکی دنیا را پیدا کرده بود، یک خرده چیپس. ولی در هنگام باز گرداندن آن به کاخ ملکه دچار مشکل شده و ناخواسته وارد شلوغیِ خدایان شده بود . شن های زمان گذشتند و گذشتند و حالا او در سیاهی مانده بود. چه می کرد؟ سیاهی معنای خوبی نداشت.
-خُب، خُب. اون مورچه ی احمقِ هم دیگه برای من صبر نکرد. همیشه گفتن مورچه هایی که از گروه پنج هزارن، نامرد به دنیا اومدن. پدر می گفت: «با هر کی دوست شدی با پنج هزار نه!» من هم که خنگ تر از اون احمق پیرم. حداقل مثل اون زیر پای خدایان له نشدم... اون خدایان احمق، اون ستون های گنده که یهو بر روی زمین ما فرود میان و نابودش می کنـــــ ...
بوم!
حرف شماره سه هزار هفتصد بیست و یک نیمه کاره رها شد. این امکان نداشت! بلایی بد تر از خدایان در شرف وقوع بود. این دیگر نهایت بد شانسی ست. همه می دانند که قدرتی بر تر بر خدایان حکم می راند. قدرتی که حتی خدایان هم از آن در هراسند. قدرتی که در هنگاه ناراحتی دریاچه هایی از آب بر زمین نازل می کند.
بوم!
زمین زیر پای شماره سه هزار هفتصد بیست و یک لرزید. خودش بود... نفرین قدرت برتر. باران بی همتا. چه باید میکرد؟ نه راهی برای رفتن بود و نه ماندن. باید می رفت !فقط می رفت. گام هایش را سریع تر برداشت. شش گام که هماهنگ با یک دیگر بر داشته می شدند. دیگر نمی توانست از این سریعتر حرکت کند. بار زیادی هم بر دوش داشت. بوم! هنوز نه! هنوز نه! من می تونم ؛من می تونم. ناگهان نوری کور کننده دنیا را در بر گرفت. غیر ممکن است... سپس غرشی چنان شدید که خودِ زمین را نیز ترک می داد، به گوش رسید.
و بلآخر باران طعمه ی کوچک خود را به دست آورد. در کسری از ثانیه اقیانوس او را بلعید. به دور خودش چرخید و چرخید به زیر آب رفت . به هر سمتی کشیده می شد حس جهت یابی را از دست داده بود. تنها چیزی که می دانست این بود که خرده ی چیپس را هنوز نگه داشته و چنگک هاش بر روی آن قفل شده اند. هوشیاری کم کم از او ربوده شد. ولی قبل از اینکه کاملا از هوش برود، ضربه ای دیگر به او وارد شد و میان خواب و بیداری حس کرد که پرواز می کند.
-من... ملکه ...
سیاهی و باز هم سیاهی.
-من مردم. آره من مردم ... ولی چرا هنوز حرکت می کنم. نه من حرکت نمی کنم. من دراز کشیدم ... اونم روی یک چیز نم دار. ولی اون داره حرکت می کنه و من رو می بره.
سیاهی.
-چند وقته دارم حرکت می کنم. ای باران عظیم از تو متنفرم. متنفـــــــ...
سکوت و سیاهی.
-حسی ندارم؟ نه. چند وقته اینجوریم چند ساله، چند؟؟؟؟
نور.
شماره سه هزار هفتصد بیست و یک چشمانش را باز کرد. روشنایی باز گشته بود. هنوز نمی توانست تکان بخورد ولی زنده بود. به سختی نگاهی به دور و بر انداخت. هنوزم دریاچه هایی از خشم باران باقی مانده بودند.
ولی حتی آن ها هم برای همیشه در مقابل روشنایی سوزان دوام نمی آوردند.
-این چیه؟
او چطور نجات پیدا کرده بود؟ هیچ قایقی نمی توانست او را نجات داده باشد. پس چطور؟
او دستی بر جسم منجی خود کشید. «چقدر حس آشنایی داره... نکنه؟ وای!»
بله خودش است. خرده ی چیپس. همان چیپس ترد و خوشمزه. یا بهتره بگوییم آب کشیده چرا که دیگر خوشمزگی خودش را نداشت.
مورچه بلآخره بلند شد. نمی دانست کجاست و باید چه کار کند. ولی او برای خودش یک قهرمان بود. قهرمانی که در مقابل خشم باران ایستاده و زنده از میدان برگشته بود. نکند چیپس قدرت برتری نسبت به باران داشت؟ باید می فهمید.
او دوباره به دنبال پیدا کردن خرده چیپس خوشمزه راهی سفر شد. با این باور که بر خشم باران پیروز می شود.
شماره سه هزار هفتصد بیست و یک، یک احمقِ ماجراجو بود.
او دیگر باز نمی گشت تا داستان خود را از آن شب بارانی باز گو کند. چرا که باران شب و روز نمی شناخت و این بار چیپسی نبود تا طعمه اش را نجات دهد...
چو شور شمع
که می میرد
به یک باز دم
نباشد غم
فراموشیست معنایم
نباشد نام من در قصه های بعد
دگر باره نگوید داستانی
که من جزئی از آن باشم
تمام شد, رفت
نبودم قهرمان قصه های او
حضوری بودمش بی جا
در این مغزم شده غوغا
هزاران بار می گویند
در این ذهنم :
"فرا موشت کنم آسان"
"فرا موشت کنم آسان"
برای ختم این داستان.
برای همین برای خوندن بعضی قسمت ها مکث کوتاهی لازمه امیدوارم که خوشتون بیاد :
![]()
![]()
تولدم مبارک ![]()
دوستان عزیز این شیرینی هم برای شما امیدوارم که در تمام لحظه های زندگی شاد باشین :
| Design By : Night Skin |


