تبليغاتX
آدم برفی


آدم برفی

کنار جوی آب و خواب شبنم

در آغوش بهار و بارش باران نم نم

میان آن هیاهو از قناری های بالغ

در حضور من و تو، یک عشق و عاشق


شکستم

من شکستم باز، بارها!!!


نغمه ی محزون مرگم را شنیدی؟

صدا، مرثیه ی گم گشته گان است

صدای دلخراش سازهاشان

غم دوری و خشم و عصیان است


صدایی گر شنیدی گوش بسپار

شکستم من

شکستن هاست بسیار

ثبت شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت توسط ماهان| |

باز طوفان است

دوباره یاد باد،

دریا خروشان است

باران است

ابرِ خسته گریان،

مهتاب پنهان است

همانا روح زخم دیده 

پریشان پریشان است

ثبت شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت توسط ماهان| |

به خدا من بچه ام هنوز!!!

والا چند وقتیه قصه ی آدم برفی با یکی بود و دیگه نبود شروع می شه...

به قول بچه ها مگس می پروندیم اینجا...

شاید چون یادم رفته آدم برفی رو برا چی ساختم؟ چی شد که شدم آدم برفی؟

من بچه بودم، همیشه بچه بودم و بچه هم می خواستم بمونم... ولی چه بد که خصلت انسان فراموش کاریه...

هر چی می شد می نوشتم... شعر که از همون احساسات بچه گانه نشأت می گرفت... داستان که فضاش کودکانه بود... ولی ولی...

گول خوردیم آقا، گول خوردیم. کمی شعر هامون باحال شد و آدم بزرگ هایی که همش از دستشون فراری بودم دورم جمع شدن... داستان هام فضاش عوض شد و بهم گفتن آفرین... اول خوشحال بودم که داره به کارم توجه می شه، آخیه کیه که خوشحال نشه؟ همه دوست دارن بهشون توجه بشه... کم کمک کامل دورم و گرفتن و بردنم جایی که بهش تعلق نداشتم...

دیگه رو شعرام تعصب داشتن... این رو نگو بچه گانه است... این جوری قافیه نساز شعرت رو ضعیف می کنه... این چیه نوشتی؟ اوج شعر رو خراب کرد...

این چه فضایه؟ داستان که این جوری نمی ره جلو... اگه می خوای موفق باشی اینطوری بنویس... این کارو نکنی که اصلا خوب نیست... نه ... این نه... اون نه... این طوری نه... اونطوری نه...

همین شد که مام رفتیم بین آدم بزرگ ها...همون هایی که هیچ وقت دوست نداشتم جزوشون باشم... همین شد که اصلا یادم رفت چرا اینجا رو باز کردم...

همین شد که آدم برفی چند وقته سوت و کوره...

ولی خب...

دیروز یه دوست عزیز... یکی که با همه ی شوخی و خنده  و مسخره بازی که داریم... بین بهترین دوستام قرار داره، آدرس وبش رو بهم داد... اونم سره کنه بودن خودم...

رفتم تو وبش و جدی دلم گرفت... نه فقط به خاطر مطالب فوق العاده زیباش... بلکه دیدم هر چی می خواد می نویسه... هر چی دوست داره می ذاره و مهم تر از همه اینکه... حرفاش شبیه به حرف هایه که من می زدم... ولی فرقش اینه که هنوزم داره حرف دلش رو می زنه.... هنوزم پای کارش هست... دستشم درد نکنه چشم من رو باز کرد... جدی کل دنیام دوره سرم چرخید... یادم اومد که چی کار می خواستم بکنم و چه کار باید می کردم...

من می خواستم بچه باشم.... چیزی بنویسم که به دلم میاد... برا یه صفحه ی خالی درد و دل کنم{ این حق کپی رایتش برا کسه دیگه اس}... دوست داشتم تو بچگی خودم تنها باشم... با اسباب بازی های بچه گانه...

برا همین دوباره آدم برفی رو از نو با سیاهی هام میسازم... دوباره می رم تو گهواره ی خستگی هام می خوابم...

من ماهان، هیجده ساله و یه بچم...

 

ثبت شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت توسط ماهان| |

دست های من کشیده است
تو مشین بر آن سیاهک!
ترس را نیز قصه ای بود
این منم... تنها مترسک

ثبت شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت توسط ماهان| |



بخند ای ساقیِ تشنه

بخند...

 

باشدت جام خالی و

نباشد نغمه ی سودای تو

کوزه را بشکستی و

گم گشته در دنیای ما، آوای تو

 

چهره ی زیبای تو

خفته در آیینه ی پنهان ما

آن نوای داغ تو

سوزان... ولی در کام زندان بانِ ما

 

پوست نرمت

محرم زخم های خونین

که زد جلاد ما، بر جان تو

چشم خیست

چون شمع روشن که

شکست در دست ما، اخلاص تو

 

بخند ای ساقی تشنه

بخند تو...

چرا که مرگ نزدیک  و

باشد شور ما، پایان تو

ثبت شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت توسط ماهان| |

یه شعر کوچیک دیگه که بعدر از مدت ها گفتم ... 




دوباره خسته خواب آمد سراغم

سرم سنگین

دلم تاریک و

پاها، با زمین هم کشمکش دارند 


صدایی نیست کزین دهلیزِ خاموشی برون آید

چراغ دیدگان نیز سالیانیست بی فروغ مانده

توان دستها هم به زیر بارِ تلخی، دفن گردیده



خدایا ...

دوباره خسته خواب آمد سراغم.

ثبت شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت توسط ماهان| |

داستانی که برای مسابقات داستانک نویسی سایت والیمار نوشتم.

-نه، نه! 

چقدر می توانست احمق باشد. چقدر؟!
-نه!
آخر یک خرده چیپس، چه ثمری برای ملکه یا اعضای لانه داشت؟ چرا به خاطر آوردن آن، وارد درگاه خدایان عظیم الجثه شده بود؟ خدایانی که حتی او را نمی دیدند و نژاد آنها شب و روز دعا می کردند که خشم خدایان گریبان گیر زندگیشان نشود. برای همین از محل زندگی آنها دور می ماندند یا خود را مخفی می کردند. 
حالا هم که نور آسمانی به قلب سیاهی رفته بود و او، به خاطر خرده ای چیپس تنها مانده بود.
-آخه چرا؟ چــــــــــرا؟ شماره‌ی صد و یک به من اخطار داد که نیام اینجا . آه ... حالا هم که گیر کردم و دنیا در تاریکیه مرده ها فرو رفته. این چیپس لعنتی هم شده بلای جونم.
شماره‌ی سه هزار هفتصد بیست و یک با خودش غرغر می کرد. او برای پیدا کردن خوراکی از گروه عملیاتی خود جدا شده بود. مورچه‌ی ماجراجو ولی احمق. به حساب خودش خوشمزه ترین خوراکی دنیا را پیدا کرده بود، یک خرده چیپس. ولی در هنگام باز گرداندن آن به کاخ ملکه دچار مشکل شده و ناخواسته وارد شلوغیِ خدایان شده بود . شن های زمان گذشتند و گذشتند و حالا او در سیاهی مانده بود. چه می کرد؟ سیاهی معنای خوبی نداشت.
-خُب، خُب. اون مورچه ی احمقِ هم دیگه برای من صبر نکرد. همیشه گفتن مورچه هایی که از گروه پنج هزارن، نامرد به دنیا اومدن. پدر می گفت: «با هر کی دوست شدی با پنج هزار نه!» من هم که خنگ تر از اون احمق پیرم. حداقل مثل اون زیر پای خدایان له نشدم... اون خدایان احمق، اون ستون های گنده که یهو بر روی زمین ما فرود میان و نابودش می کنـــــ ...
بوم!
حرف شماره سه هزار هفتصد بیست و یک نیمه کاره رها شد. این امکان نداشت! بلایی بد تر از خدایان در شرف وقوع بود. این دیگر نهایت بد شانسی ست. همه می دانند که قدرتی بر تر بر خدایان حکم می راند. قدرتی که حتی خدایان هم از آن در هراسند. قدرتی که در هنگاه ناراحتی دریاچه هایی از آب بر زمین نازل می کند. 
بوم!
زمین زیر پای شماره سه هزار هفتصد بیست و یک لرزید. خودش بود... نفرین قدرت برتر. باران بی همتا. چه باید میکرد؟ نه راهی برای رفتن بود و نه ماندن. باید می رفت !فقط می رفت. گام هایش را سریع تر برداشت. شش گام که هماهنگ با یک دیگر بر داشته می شدند. دیگر نمی توانست از این سریعتر حرکت کند. بار زیادی هم بر دوش داشت. بوم! هنوز نه! هنوز نه! من می تونم ؛من می تونم. ناگهان نوری کور کننده دنیا را در بر گرفت. غیر ممکن است... سپس غرشی چنان شدید که خودِ زمین را نیز ترک می داد، به گوش رسید. 
و بلآخر باران طعمه ی کوچک خود را به دست آورد. در کسری از ثانیه اقیانوس او را بلعید. به دور خودش چرخید و چرخید به زیر آب رفت . به هر سمتی کشیده می شد حس جهت یابی را از دست داده بود. تنها چیزی که می دانست این بود که خرده ی چیپس را هنوز نگه داشته و چنگک هاش بر روی آن قفل شده اند. هوشیاری کم کم از او ربوده شد. ولی قبل از اینکه کاملا از هوش برود، ضربه ای دیگر به او وارد شد و میان خواب و بیداری حس کرد که پرواز می کند.
-من... ملکه ...
سیاهی و باز هم سیاهی. 
-من مردم. آره من مردم ... ولی چرا هنوز حرکت می کنم. نه من حرکت نمی کنم. من دراز کشیدم ... اونم روی یک چیز نم دار. ولی اون داره حرکت می کنه و من رو می بره.
سیاهی.
-چند وقته دارم حرکت می کنم. ای باران عظیم از تو متنفرم. متنفـــــــ...
سکوت و سیاهی.
-حسی ندارم؟ نه. چند وقته اینجوریم چند ساله، چند؟؟؟؟

نور.

شماره سه هزار هفتصد بیست و یک چشمانش را باز کرد. روشنایی باز گشته بود. هنوز نمی توانست تکان بخورد ولی زنده بود. به سختی نگاهی به دور و بر انداخت. هنوزم دریاچه هایی از خشم باران باقی مانده بودند.
ولی حتی آن ها هم برای همیشه در مقابل روشنایی سوزان دوام نمی آوردند.
-این چیه؟
او چطور نجات پیدا کرده بود؟ هیچ قایقی نمی توانست او را نجات داده باشد. پس چطور؟
او دستی بر جسم منجی خود کشید. «چقدر حس آشنایی داره... نکنه؟ وای!»
بله خودش است. خرده ی چیپس. همان چیپس ترد و خوشمزه. یا بهتره بگوییم آب کشیده چرا که دیگر خوشمزگی خودش را نداشت.
مورچه بلآخره بلند شد. نمی دانست کجاست و باید چه کار کند. ولی او برای خودش یک قهرمان بود. قهرمانی که در مقابل خشم باران ایستاده و زنده از میدان برگشته بود. نکند چیپس قدرت برتری نسبت به باران داشت؟ باید می فهمید.
او دوباره به دنبال پیدا کردن خرده چیپس خوشمزه راهی سفر شد. با این باور که بر خشم باران پیروز می شود.
شماره سه هزار هفتصد بیست و یک، یک احمقِ ماجراجو بود.
او دیگر باز نمی گشت تا داستان خود را از آن شب بارانی باز گو کند. چرا که باران شب و روز نمی شناخت و این بار چیپسی نبود تا طعمه اش را نجات دهد...
ثبت شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت توسط ماهان| |

بعد از مدت ها آدم برفی با یه شعر کوچیک قدیمی برگشت این رو قدیما گفتم ولی نذاشته بودم حالا که زیاد شعر نمی گم گفتم این رو بگذارم:


بگفتا :"فراموشت کنم آخر!"

چقدر ساده برفتم از دل یادش
چو شور شمع
که می میرد 
به یک باز دم
نباشد غم

فراموشیست معنایم
نباشد نام من در قصه های بعد
دگر باره نگوید داستانی
که من جزئی از آن باشم

تمام شد, رفت
نبودم قهرمان قصه های او 
حضوری بودمش بی جا
در این مغزم شده غوغا
هزاران بار می گویند 
در این ذهنم :
"فرا موشت کنم آسان"
"فرا موشت کنم آسان"

برای ختم این داستان.
ثبت شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت توسط ماهان| |

 

 

زندگی هم پذیرایم نیست

چه بد کردم من ؟؟؟

من که جز خوشحالی

به جز این شور و شعف

خم به ابرو٬ ندادم هرگز

پس چرا باقی نیست

رود از پیشم هر ثانیه

گذرد هر خنده

در پس لحظه ی بعد

باز غمی حیران است

نکند این قلبم

با سیاهی ها هم پیمان است

 

نکند باز فراموشم کرد این دنیا

نه ... نخواهم که روم از یادش

نروم من به عدم

دل من نورانیست

 

غم و غصه بوده٬ هست٬ باشد باز هم

اگرم راه نداد این دنیا

راه خود باز کنم

باکی نیست

نروم از اینجا

دل من نورانیست .

ثبت شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت توسط ماهان| |

 

یه شعر کوچیک و ساده ... امیدوارم خوشتون بیاد

همه دنیا می دانند

خراب است ضبط صوت

این دل من

 

نمی خواند نواری٬ گفتاری

شعر و شوری

سخن ... پند و نصیحت

ندارد هیچ گوید آن

از این بی بند و باری

 

همیشه دکمه ی ضبط است و تقلید

و هرکس همدمم شد

بر این تکرار تکراری

بخندید

ثبت شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت توسط ماهان| |


Design By : Night Skin